عبد المحمد آيتى
275
تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )
كلى داد . ملك مظفر ، قتال السبع از مماليك الفى و جمال الدين موصلى غلام بدر الدين لؤلؤ و علاء الدين بغدادى را كه از امراى قديم بودند با سى تن مقدم ديگر روانهء حلب كرد و جمال الدين اغوش افرم را نيابت دمشق داد [ 533 ] و دمر شامى را امارت حمص و قفچاق را حكومت حما و قراسنقور را حلب و ايسنتمور را طرابلس و زردكش و خسروافرم را بهسنا و طغان را بيره و جوكندار « 1 » را قلعهء صفد و با هر يكى لشكرى آراسته روان كرد . اما از جانب ملك ناصر ايمن نبود . چه هربار ميانشان نقارى رخ مىداد . بارها پيش ملك ناصر فرستادند كه چون تو از سلطنت دورى جستى ما ملك مظفر را بر تخت نشانديم و اكنون براى حراست سرحدات و مصالح جنگ و امنيت بلاد به خزانهاى كه در خدمت تو است نيازمنديم و نيز قريب دويست تن از غلامان دلير را در خدمت خود داشتهاى . اين كار سبب اتلاف نيروى آنان شود . تقاضا آن است كه خزانه و آن غلامان بازپس فرستى . ملك ناصر در جواب گفت : مقدار اندكى كه از خزانه كه نزد من است براى صرف معاش خود و خواص ضرورت دارد و من در مصر خزائن بسيار گذاشتهام و با وجود آنكه اكنون زياده از دوازده هزار بنده و بندهزاده در مصر است چرا به اين فوج اندك چشم دوختهايد . ملك مظفر بهتر است كه در فكر تصرف بلاد ديگر نباشد و همان سلطنت رايگان را غنيمت شمرد و اين كنج قناعت را بر ما نشورد . بر اين مراسله چند ماه بگذشت و ملك مظفر غلامان اشرفى و ناصرى را بهتدريج مىكشت و يا در نيل غرقه مىساخت تا منكو تيمور كه از مماليك ملك اشرف بود بگريخت و عزم خدمت ملك ناصر كرد و نيز در دمشق بكبرز مجنون « 2 » از افرم بنوعى آزرده شد او نيز به اتفاق بكبرز علمى « 3 » به ملك ناصر پيوست . ملك ناصر چون به اخلاص ايشان اعتماد نداشت ايشان را مورد ملاطفت قرار داد ولى به قلعهء خود راه نداد . پس منكوتيمور « 4 » به مصر رفت و در نهان چند تن را با خود متفق ساخت تا به سود ملك ناصر قيام كنند و آنان را سوگند داد و بتدريج امراء حلب و حماة و طرابلس و صفد و بعضى امراى دمشق چون بهادرراس و خاص بهادر [ 534 ] و
--> ( 1 ) - چ : جوكند . ( 2 ) - چ : بيرزمجنون ظاهرا بيبرسمجنون است . همانجا . ( 3 ) - مراد بيبرس علايى است چنان كه در النجوم الزاهره آمده است . همانجا . ( 4 ) - احتمالا بكتمر است . چنان كه در النجوم الزاهره آمده است . همانجا .